کارهایی که انجام میدم نیاز به خلاقیت دارن ؛ و همین شرایط رو گاهی پیچیده و سخت میکنه .
اینکه چطور بتونی هر بار حرفِ جدیدی داشته باشی ، نیازمندِ اینه که هر بار به پیرامونت جورِ متفاوتی نگاه کنی .
خلاقیت جز این نیست که تا میتونی از عادت پرهیز کنی ، به معنای دیگه اجازه ندی چیزی برات عادی بشه .
یکی از بیشمار فجایعی که " منطق " رقم میزنه ، همین مبحث عادی سازیه . منطق چارچوب تعیین میکنه ، ساختار ایجاد میکنه . و بدین ترتیب همه چیز محصور در قاعده های زبانی و محدود در کلیشه های شناختی میشه . کارِ منطق همینه ؛ منجمد و مچاله کردنِ جهانِ هستی برای قابل فهم شدنش . منطق اساسن هیچ چیزِ نو ، تازه و زنده ای رو نمیفهمه . نمیتونه که بفهمه . اون اول چیزها رو میکُشه ، روی میزِ تشریح قرار میده ، بعد شروع میکنه به تحلیل و ارزیابیشون :)
زندگیِ منطقی اگرچه یک زندگیِ امنه ، اما مملو از کسالت و کهنه گی و بی حاصلیه . فقط به دردِ دورانِ بازنشستگی میخوره که گذشته رو مرور کنی و از هر سورپرایزی برای محافظت از قلبت حذر کنی و مرگ رو بر آستانِ در ؛ انتظار بکشی ...
با منطق و در منطق " دو دو تا میشه چهارتا " حتا اگر آسمون به زمین بیاد ، چه خدا بخواد چه خدا نخواد ، تغییری درِش بوجود نمیاد . همینه که هست . هیچ معجزه ای در کار نیست ، هیچ " اتفاق" خوشایندی در کار نیست . هیچ معنویتی در کار نیست . همه چی تغییرناپذیر و خشکه . عین فیزیکِ نیوتونی ؛ نفوذ ناپذیر و منحط .
و فکر کن ؟ جزءجزءِ زندگیت همین باشه . همه چی حدس پذیر و قابل پیش بینی ، همه چیز منجمد شده . مُرده و متلاشی روی میزِ تشریح . همه چیز در حالِ احتضار ...
پس راهِ نجات چیه ؟ راهِ خلاصی از این دنیای پوچ و یکنواخت و شبیه سازی شده ای که منطق برامون رقم زده ؟
جواب یک کلمه ست : jazz
جاز پیشنهادی به زندگیه . به پویایی . به خلاص شدن از پیش بینی . به طراوت ، به تازه گی ، به ساختار گریزی ... که خودش رو میتونه در اجزای روزها و شبهامون جاری کنه . در شعر ، در رقص ، در نوشتن ، صحبت کردن ، هنر ، بازی ، تفلسف و ...
جاز به شما یک لایف استایلِ جدید پیشنهاد میده که از اینکه چطور صحبت کنید شروع میشه تا چطور فکر کنید و واکنش نشون بدید . چطور نگاه کنید ، چطور تحلیل کنید و ...
جاز صرفن یه ژانرِ موسیقایی نیست ، آهنگهایی برای اوقات فراغت نیست ، بلکه شیوه ی دیدن و اندیشیدن ؛ سَبکِ زندگیه :)
.
این روزها مشغولِ گوش کردنِ این آلبومم .
گفتم بیام اینجا و بذارمش تا شمام بشنوین :)
موقع گوش کردنش شاید اذیت شید ، چون فضای هارمونیکش اصلن منطقی نیست .
میدونی ؟ ذهنِ منطق زده و مسموم شده ی ما ، به این راحتیا تن به رهایی نمیده . عین کسی که یه مدتِ طولانی توو تاریکی بوده ، نور براش آزاردهنده و کور کننده ست .
اما چاره ای نیست . باید صبور باشی . باید اجازه بدی ، نور در بر بگیردت . تا ذره ذره تاریکی رو ازت جدا کنه ..
جاز هم همینه
جاز ؛ زنده گی و پویایی رو بهت برمیگردونه ، خلاصت میکنه از چارچوبهای خشکِ منطقی .
اما باید که صبور باشی . باید اجازه بدی تا رفیقت بشه ؛ اونوقته که منطق رو ذره ذره از ذهن و زندگیت جدا میکنه ... آروم آروم " رها " ت میکنه ، پروازت میده به سمتِ شگفتیِ تناقض ، سرمستیِ بعید ، سیالیتِ بی درنگِ معجزه .. به " آزادی "
همین :)
https://www.uplooder.net/files/b48286a5b66e21ccc7c4688c31ecc49e/Cla-s-sic-Jazz-Dreams-(2021).rar.html
.
.
.
سوال بسیار خوبیه اینکه موسیقی چه ربطی به زندگی و شخصیتِ ما داره ؟
ریتمِ زندگیِ ما متناسب با هارمونیِ درونیِ و ذهنیِ ماست .
این هارمونی چیه ؟ همه چی ، از دایره لغاتِ شخص گرفته تا طرز راه رفتن و حرف زدنش . اساسن اون هارمونیه که شخص رو ملزم میکنه به نوعِ متفاوتی از فکر کردن ، نگاه کردن ، حرف زدن و ...
میدونی ؟ مثل ایمان میمونه . مثلن چطور یه مسیحی تحت هیچ شرایطی طلاق نمیده و طلاق نمیگیره . چطور یه زرتشتی مجبورم باشه محاله سیگار بکشه . چطور یه مسلمون براش مهمه که حتمن گوشتی که میخوره ذبحِ اسلامی شده باشه . چطور یه یهودی گردنشم بزنن براش واجب تر از ختنه کردنِ پسرش هیچی نیست .. و خلاصه هر ایمانی ؛ یکجور خودش رو در زندگیِ افراد بروز میده .
هارمونی هم همینطوره .
طبیعتن بهتر از من میدونین که یه هارمونی نداریم . مثلن هارمونی دوره ی کلاسیک با دوره ی رمانتیک با هارمونیِ اکسپرسیونیستی که وارد آتونال و ... میشیم همگی فرقهای اساسی با هم دارن .
این هارمونیها عملکردِ ذهنی و رفتاریِ آدمهایی که بهشون گوش میدن رو متناسب با ساختارِ خودشون میکنن . برای همینه که از نظرِ شخصیتی کسی که نیو ایج گوش میده متفاوت از کسیه که رپ گوش میده و الی آخر ..
پس نکته ی دوم هم مشخص شد ؛ محتوا .
هر هارمونی محتوای خاصِ خودش رو هم داره .
برای همینه که مثلن وقتی یه خارجی موسیقی سنتی ما رو گوش میده فکر میکنه که فالشه . دقیقن مثل وقتی که ما موسیقیِ شمنها ( سرخپوستی ) رو گوش میکنیم .
جالبه که چون صحبت از شمنها شد این رو هم اضافه کنم که موسیقی در شفابخشیِ شمنی کارکردی اصلی و اساسی داره .
یعنی نیایشی که با ریتمِ مشخص و ادای کلمات ( مثل بوداییها ) انجام میشه در نهایت همیشه به معجزه و شفا ختم میشه . ( خاطرات ویلهلم اشمیت مردم شناسِ آلمانی از شفا و معجزه در آیین سرخپوستها بسیار خوندنیه ، پیشنهاد میکنم حتمن بخونید )
زیاده گویی نکنم .
خلاصه ی کلام اینه که نه تنها هارمونی ( موسیقی ) بر ما ( ذهن و جسم ) تاثیر میذاره ، بلکه اتفاقن ما چیزی جز هارمونی نیستیم و طبیعتن موسیقی یی که گوش میکنیم ما رو شکل میده . به تمامِ معنا :)
برچسب:
نویسنده: آدرین جعفرینژاد