فیزیک کوانتوم به ما گوشزد میکنه که از اونچه می اندیشیم ؛ بیشتریم .
دلیلش رو هم هایزنبرگ پیشتر بهمون گفته بود . اینکه ما معتقدیم دنیا مستقل از ما وجود داره در حالیکه اینطور نیست ، ما در جهان دخالت داریم چون ذرات جسم نیستن ، اونها مجموعه ای از تمایلاتن .
چیزی که هیدگر به زیباترین شکلِ ممکن از " حضور " و معاشرتِ دازاین با هستی برامون گفته بود که ترجمه ی علمیش این میشه که وقتی به ذرات بنیادین نگاه نمیکنی ، امواجی از احتمال هستن و وقتی نگاهشون میکنی ذراتی از تجربه .
اینه که قانونِ جذب اصرار داره که به جای فکر کردن به اشیاء باید به احتمالات فکر کنیم :) چون در مبحث ابرموقعیتِ کوانتومی ما اینو دیگه متوجه شده ایم که یک ذره میتونه در آنِ واحد در چند موقعیت یا امکان حضور و وجود داشته باشه . توقع و بینشِ ناظره که اون رو در یکی از این امکانها " مستقر " میکنه .
حیرت انگیز نیست ؟ البته که هست :)
ما به این عادت کردیم که تمامِ چیزها در اطرافمون به خودیِ خود وجود دارن ، چرا ؟ چون ما پیوسته در حالِ ساختنِ واقعیتیم . اما از اونجا که چیزها رو در آینه ی " حافظه " درک میکنیم . به این معنا که هر پدیده ای رو با عادتهامون میسنجیم و از " وجود داشتنش " یقین حاصل میکنیم . لذا اینجوری میشه که متاسفانه خاطرات جلوی بینش ما رو میگیرن ( همینه که با نوستالژی و درد دل کردن و ... به شدت مخالفم ) و نمیذارن تو آینده ( یا هرانچه مایل هستی ) رو خلق کنی و فقط به بازتکرار و بازسازیِ گذشته وات میدارن . به اونچه پارسال و 5 سال پیش و 10 سال پیش بودی با همون مختصات ظاهری و فکری و ...
و به این ترتیب مغز ما طوری برنامه ریزی میشه که ما فقط چیزهایی رو توسطِ چشم میبینیم که به امکان پذیر بودنشون یقین داریم . الگوهایی که توسطِ روندِ عادت کردن ؛ در وجودمون نهادینه میشه .
و همینه که بطور مثال ؛ ما بیشمار تحرکِ غیر ارگانیک رو در اطرافمون نمیبینیم و بهشون میگیم روح و جن و ... . دقیقن مشابه همون اتفاقی که برای سرخپوستها و کشتیِ کلومبوس افتاد .
از بحث اصلی دور نشم و برگردیم به اونچه از هایزنبرگ نوشتم ؛ میدونی ؟ هیپوتالاموس از احساساتِ ما تغذیه میشه و فرمان میگیره . اونجا یه داروسازیِ کوچیکه . جایی که طبق احساساتی مثل خشم ، نفرت ، عشق و ... آمینواسیدهایی برای تغذیه ی سلولها ساخته میشن .
پس اینجوریه که من اساسن با افکارم سلولهامو تغذیه میکنم و به این ترتیب سلولها همیشه دارای " طرز فکر " هستن . ( یا توسطِ بمبارانِ سلولی ؛ از طرزِ فکری خاص باردار و سپس با تقسیم سلولی و ... یه کلونی با قدرتِ اجراییِ بسیار بالا تشکیل میدن )
دقیقن مطابق همون صحبتی که اسکاول شین و پاندر میکردن که میگفتن فلان درد و بیماری بخاطر فلان ذهنیت و طرزِ فکرِ شماست و ... و قانون جذب میگه فلان نیکبختی و خوشی و ... بابتِ بهمان ارتعاشیه که ارسال میکنید :)
برچسب:
نویسنده: آدرین جعفرینژاد